پاي سگ بوسيد مجنون،خلق گفتن اين چه بود؟
گفت اين سگ گاه گاهي كوي ليلي رفته بود
هیچکس اشکی برای مانریخت...
گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم,ارامگاه خستگیم,سرپناه بی کسی,طوفان توآن راازمن
گرفت.کجای دنیای توراگرفته بود؟خداگفت:ماری درراه لانه ات بود.توخواب بودی بادراگفتم لانه ات
راواژگون کندآنگاه توازکمین مارپرگشودی!چه بسیاربلاهاازتوبه واسطه ی حکمتم دورکردم وتوندانسته
به دشمنیم برخواستی...

ازخداخواستم دردهای مرابرطرف کندخداگفت:نه,این کارمن نیست واین کارتو می باشدکه دردهارارهاکنی...
ازخداخواستم به فرزندمعلول من سلامتی بدهدخداگفت:نه,روح ابدی است ولی بدن وجسم موقتی هستند...
ازخداخواستم که به من صبرعطافرماید,خداگفت:نه,صبرمحصول دردورنج است وعطاشدنی نیست بلکه یادگرفتنی است...
ازخداخواستم به من خوشحالی بدهدخداگفت:نه,من به تونعمت هایم رامیدهم خوشحال بودن به توبستگی دارد...
ازخداخواستم مراازدردهاخلاص کندخداگفت:نه,دردوعذاب توراازعلایق دنیوی دورمی کندوبه من نزدیکترمی کند...
ازخداخواستم که معنویت مرارشددهدخداگفت نه,توخودت بایستی رشدکنی ولی من توراهرس میکنم تاپربارت کنم...
ازخداخواستم به من کمک کن تادیگران رادوست داشته باشم همانطورکه تومرادوست داری...
خداگفت:آفرین بلاخره نکته رابدست آوردی...
روزي بهلول در قبرستان بغداد كله هاي مرده ها را تكان مي داد ، گاهي پر از خاك مي كرد و سپس خالي مي نمود.شخصي از او پرسيد:بهلول ! با اين " سر هاي مردگان " چه مي كني؟
گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و حاكمان را از زير دستان جدا كنم، لكن مي بينم همه يكسان هستند.
به گورستان گذر كردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و آهي
شنيدم كله اي با خاك مي گفت
كه اين دنيا، نمي ارزد به كاهی
به قبرستان گذر كردم كم و بيش
بديدم قبر دولتمند و درويش
نه درويش بي كفن در خاك خفته
نه دولتمندبردازیک کفن بیش

هیچکس بامن نیست...
مانده ام تابه چه اندیشه کنم...
مانده ام درقفس تنهایی...
درقفس میخوانم...
چه غریبانه شبی ست...
شب تنهایی من...
فروغ ساحل شبهای من باش...
طلوع طالع فردای من باش...
دراین فصل خزان زندگانی...
امیداین دل تنهای من باش..
هرکه بامابودازمامی گریخت...
چندروزیست حالم دیدنیست...
حال من ازاین وآن پرسیدنیست...
گاه برروی زمین زل میزنم...
گاه برحافظ تفال میزنم...
حافظ دیوانه فالم راگرفت...
یک غزل آمدکه حالم راگرفت...
مازیاران چشم یاری داشتیم...
خودغلط بودآنچه میپنداشتیم...
برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت آورد...
دیوانه هیچ نداشت وگریست...
گمان کردندچون هیچ نداردمیگرید...
اماهیچکس ندانست که بهای"عشق"اشک است وبهای"اشک" عشق

این هم از یک عمرمستی کردنم
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهرجدایی رابخور
چوب عمری باوفایی رابخور
ای دلم دیدی که ماتت کردورفت
خنده ای برخاطراتت کردورفت
من که گفتم این بهارافسردنی است
من که گفتم این پرستورفتنی است
آه عجب کاری به دستم داددل
هم شکست وهم شکستم داددل...

رفتم که نبینندپریشان شدنم را...
غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم را...
درخویش فرورفتم ودرخویش شکستم...
تادوست نبیندغم تنهاشدنم را...

روزهارفت,ولی یاد توکمرنگ نگشت...
سالهارفت ودل ساده ی من سنگ نگشت...
ذهن من بسترصدخاطره بایادتوبود...
نامت ازصفحه ی این خاطره کمرنگ نگشت...

امشب ای دوست به یادت اشک جاری می کنم....
باتمام خاطراتت بیقراری می کنم....
شمع سوزانت منم اینگونه خاموشم مکن...
درکنارت نیستم امافراموشم مکن...

بیاتامهربان وساده باشیم...
دلی رانشکنیم افتاده باشیم...
برای دوستان خسته ازراه...
درختی درکنارجاده باشیم...

سایه ام امشب زتنهایی مراهمراه نیست...
گردراین خلوت بمیرم هیچکس آگاه نیست...
من دراین دنیابه جزسایه ندارم همدمی...
این رفیق نیمه راهم گاه هست وگاه نیست...

ترسم که شبی درغم جانگاه بمیرم...
دربستردل باشم وباآه بمیرم...
آن لحظه ی آخرکه اجل گفت بمیرم...
ای کاش توراببینم وآنگاه بمیرم...
| Design By : 2Khati |



